تبليغاتX
فریادهای نزده

فریادهای نزده

صدایی که هیچ وقت در دنیای واقعی نصیب گلوی زخم خورده ام نشد...

 

 

تـــعطــــیل شــــــــــــد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 1:22  توسط یاشار رشدی بنام  | 

چراغ های رابطه تاریک نمی ماند ، آرام باش...


من می بینم ،
که چشم های باز تو
نگاهم را خوانده ست.
و انکار نمی کند
و پنهان نمی کند
خودت را ؛
فقط...
فقط نگران پنجره ایست
که باز نیست
که شیشه هایش غبار آلود ست.

ولی من اینجا
زیر همین باران شهری
از پشت همین پنجره
می بینم که چشم های تو
نگاه مرا خوانده ست؛
من می فهمم
من همه چیز را از نگاه تو می فهمم
و می دانم که
خورشید باید همین نزدیکی ها باشد؛
و تو باید به سحر
پنجره را بگشایی
و صدایم بزنی
به هم آغوشی احساس و نیاز.

من همه ی اینها را
به صراحت نگاه تو
می بینم و می دانم.

ی.ر.جوانه

پ.ن : بودن یا نبودن ، مهم نیست
          مهم آسایش نگاه توست.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 20:22  توسط یاشار رشدی بنام  | 

از اوج


باران، قصيده‌واري،

- غمناک -

آغاز كرده بود.

مي‌خواند و باز مي‌خواند،

بغض هزار ساله دردش را،

انگار مي‌گشود.

اندوه زاست زاری خاموش!

ناگفتني است ...،

اينهمه غم؟!

ناشنيدني است!

پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟

گفتند اگر تو نيز،

از اوج بنگري،

خواهي هزار بار ازو تلخ‌تر گريست

" فریدون مشیری "

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 17:1  توسط یاشار رشدی بنام  | 

خالی


این شعر ها دیگر برای هیچ کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

باید خدا هم با خودش رو راست باشد
وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 6:1  توسط یاشار رشدی بنام  | 

فریادهایی که...


کدامین چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد؟
و حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد
کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را
که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 23:23  توسط یاشار رشدی بنام  | 

باران


تارهای بی‌کوک و
کمانِ بادِ ولنگار

باران را
گو بی‌آهنگ ببار!

غبارآلوده، از جهان
تصویری باژگونه در آبگینه‌ی بی‌قرار

باران را
گو بی‌مقصود ببار!

لبخندِ بی‌صدای صد هزار حباب
در فرار

باران را
گو به ریشخند ببار!

چون تارها کشیده و کمانکشِ باد آزموده‌تر شود
و نجوای بی‌کوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
خاک را بگذار
تا با همه گلویش
سبز بخواند

باران را اکنون
گو بازیگوشانه ببار!

احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 20:43  توسط یاشار رشدی بنام  | 

عاقبت ، رفتن...


مرد شکست و رفت....

مرد تمام تنهایی ها را تنها گذاشت 
و به سمت جایی رفت که می توانست
سایه بان و آرامشگاه تنهایی خویش را 
                                                   یافتن....

رفت تا
از سیگار تنهایی خود کام بگیرد
و چای آزادی خویش را بنوشد.

راستی
در همهمه ی غروب بود
                             که مرد رفت.

                                                 ی.ر.جوانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:25  توسط یاشار رشدی بنام  | 

دست از سرم بردار...دوباره...


حرف عاشقونه ی خوبی ندارم
خسته م از راه شوق پایکوبی ندارم
چند تا هم غصه می خوام ، چند تا مثه من
که بشینیم دور یک چراغ روشن

قلب سنگینمونو زمین بذاریم
همصدا بگیم که ما قلبی نداریم

تیشه و کوه می گیم ارزونی فرهاد
صخره و موج مال قصه های سندباد
همصدا می گیم اگه اهل بهاریم
حرف قیمتی و سبز رنگی نداریم

نه از آغاز یه راه عاشقونه
نه از احساس رسیدن به خونه
نه از این جاده ی ابریشمی شعر
که باید غریب و بی سوار بمونه

حرف عاشقونه ی خوبی ندارم
خسته م از راه شوق پایکوبی ندارم
....
....

پ.ن : شاید می شد این روز ها این رنگی نباشن...
پ.ن ۲ : چند روزیه یاد پارسال همین موقع ها افتادم ، لحظه هایی که اگه یه کم صبر توشون بود الان طلایی تر از همیشه زینت زندگیمون می شدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:0  توسط یاشار رشدی بنام  | 

شاید تمام شده ست


ما چـون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم            امّـید ز هـر کس کـه بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند           از گوشه ی بامی که پریدیم ،پریدیم

وحشی بافقی

پ.ن : همین شکلیم دیگه .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 0:45  توسط یاشار رشدی بنام  | 


سرازیری ولیعصر ، از تجریش تا ...
سکوت من . صدای کفش ، صدای جمعیت . گاهی کم گاهی بیشتر . حدوداً ۲۱:۰۰ .

سرازیری ولیعصر ، پارک وی تا ...
سکوت من . صدای کفش ، صدای جمعیت . بوی آشنا . چند قطره باران ، تحریک خاطره .

سرازیری ولیعصر ، پارک ملّت تا ...
سکوت من . صدای کفش ، صدای جمعیت ، چق و چوق ناز باران . دود سیگار ، طعم گس . پلک ها گاهی بسته ، گاهی باز . سنگینی مغز ، زمانِ گم شده .

سرازیری ولیعصر ، ونک تا ...
سکوت من . شلپ و شلوپ کفش ، آهنگ باران . نور بالای آخرین مدل . سیگار پشت سیگار ، هوس قهوه ، تلخ و داغ  . لباس نمدار ، کمی ارز . سنگینی مغز ، زمان بی معنی . ملودی های پیوسته ی سر در گم . خیره به راه ، تلو تلو سرازیر .

سرازیری ولیعصر ، تقاطع تخت طاووس تا ...
سکوت من . شلپ و شلوپ کفش ، فریاد باران ، غرّش آسمان . لباس خیس ، باد سرد . هن و هن ریه ها . پله ای زیر بالکن ، سیگاری از آتشی عاریه . فشار فکر ، طعم خون . چراغ چشمک زن ، ریتم کُند . ستاره های بی معرفت ، پشت ابر . بغض بدون اشک .

سرازیری ولیعصر ، میدان ولیعصر تا ...
سکوت من ، نیاز فریاد ، ایستادن در مرکز درد ، مرکز خاطره ، جایی که شروع شد . فریاد باران  . صورتی خیس ، پلک هایی ابری . ردّ گرما از بینی تا زیر لب ها ، خون . سر گیجه ، لبخند . سر درد ، سیگار ، سر درد . تلو تلو ، نیم نگاهی به پشت سر ، تلاشی بیهوده .

سرازیری ولیعصر ، سه راه جمهوری تا ...
سکوت من ، صدایی غریب ، صدایی آشنا . خط عابر ، حمّام باران ، باد بی رحم ، پلک ها بسته . ناگهان تاکسی ، برخورد . نگاه عابران ، بُهت راننده ، عبور من . منِ آبکشیده ، درد زانو ، درد مغز ، سیگار تازه ، خنده ی من ، قهقهه.

سرازیری ولیعصر ، میدان منیریه تا انتهای کوچه .... خانه.
خانه ی خواب ، ساعتِ بیدار . لرز و لرز و ارز  .کوله باری خالی شده ، کوله باری پُر تر از پیش . ضعف ،  سر درد . مغز سنگین ، فکر پریشان . سیگار آخر ، آب سرد . سکوت من ، مرگ موقّت . ساعت ۰۰:۳۰ .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 22:16  توسط یاشار رشدی بنام  |